وقتی از داستان حرف می زنم

نوشتن از داستان ترسناک است. خود داستان نویسی سخت هست اما پای ” از داستان نوشتن” که به میان می‎آید به تته پته می‎افتم. به این فکر می‎کنم که چرا نمی‎توانم هیچ حرفی در این باره بزنم.

برایم سخت است نه به خاطر ناشناخته بودن. این ماجرا انقدر به پوست و گوشت زندگی من چسبیده که سخت می‎توانم تعریفش کنم.

خون من همیشه سه درصد داستان دارد و گرنه اعصابم بهم می‎ریزد.

رابرت مک کی می‎گوید:

داستان نه تنها پر بار ترین و شایع ترین فرم هنری است؛ بلکه رقیب جدی برای دیگر فعالیت های ما –کار، بازی، خوردن و خوابیدن، ورزش- در ساعت های بیداری است.

پس چیز عجیبی نیست اگر من این طور در دام اش افتادم.

داستان اقلیم بی نهایت من است. هم زیاد می‎خوانم و هم می‎نویسم.

حتی فکرش را هم نمی‎کنم که روزی داستان برای خواندن و یا نوشتن تمام شود. جاناتان فرزنن هم در کتاب درد که کسی را نمی‎کشد اطمینان می‎دهد که نترسید رمان نمی‎میرد.

داستان خواندن هایم نمی‎دانم دقیقا از کی شروع شد. از موقعی که یادم می‎آید دور و برم پر از کتاب داستان بوده. ولی اولین مواجه جدی‎ام با داستان و رمان کلاسیک در ۱۳ سالگی بوده.

شاهکار هوگو ،بینوایان، تا همین الان فکر کنم ده دوازده باری این کتاب را خواندم. و هنوز هم به همان اندازه کیف می‎کنم.

این کتاب برایم چیزی بیشتر از صرفا نقل یک ماجرا در دل دوران انقلاب فرانسه بود. بینوایان برای من خود زندگی است. انگار که من بودم که از دست ژوار فرار کردم و همین من بودم که توی جنگ های خیابانی فرانسه بشکه باروت آتش زدم.

قبلا هم گفتم کتاب خواندن مهم ترین نوع یادگیری من است .

ادبیات از این قاعده کنار نیست. یادگیری از رمان برای من همانقدر جدی است که یاد گرفتن از کتب فلسفی. داستان برای من یک زندگی موازی است و یادگیری هم از زندگی اصل ماجراست.

مواجه زندگی من با داستان و داستان با زندگی من به قدر صمیمانه و مهم بوده که هیچ وقت به شکل یک تفریح به این ماجرا نگاه نکردم.

همانطور که ژان آنوی می‎گوید:

داستان به زندگی شکل می‎دهد.

من هم داستان می‎خوانم تا سر و شکل زندگی ام را کمی مرتب تر کنم.

اما چرا همچین چیزی باید انقدر مهم باشد. همیشه خدا کسی پیدا می‎شود که مثلا وسط یک گپ و گفت دوستانه و یا موقعی که سرت توی کار خودت است و یا حتی بدتر از آن سر سفره شام ازت بپرسد.

چرا داستان می‎خوانی؟ و یا (این همه شغل) چرا داستان می‎نویسی؟ این جور مواقع پیش خودم راه های احتمالی را برسی می‎کنم.

خیلی راحت می‎توانم بگویم چون دوست دارم! آن هم با لحنی که کاملا منظور به “تو چه؟!” و “دوغت را بنوشی” را برساند. که اغلب اوقات رعایت اخلاق این جواب را زیر پا له می‎کند.

و یا باز با لحنی که صداقت غلو شده ایی را درون خود حل کرده بگویم چون این کار برایم لذت بخش است. بعد با پاسخ آها! و چشم‎هایی که دارند داد می‎زنند خب چرا باید از همچین چیزی لذت ببری؟ و اساس درکت نمی‎کنم اما می‎گویم اها یعنی تا ته حرفت را گرفتم. که اکثر اوقات همین جواب را می‎دهم.

و یا اینکه جواب مورد علاقه خودم را می‎گویم. تا حالا از خودت پرسیده ایی چرا غذا می‎خورم و یا چرا رویا می‎بینم. این کار از بدهیات زندگی من است. از بدهیات زندگی همه.

خیلی ها اعتقاد دارند که نمی‎شود برای داستان یک تعریف واحد ارائه داد. اما مشهور ترین تعریف از ام اف فورستر است که می‎گوید:

نقل وقایع به ترتیب توالی زمانی.

ما هر روز غرق داستانیم.

درست همانطور که برای رفیقمان تعریف می‎کنیم که استاد چه بلایی به سرمان آورد و ما چه جوابی به آن دادیم و یا چه فحشی ته دلمان برایش کنار گذاشتیم.

همانطور که هر روز هزار و یک ویدیو را در اینستاگرام و یوتویوب می‎بینم. فیلم‎هایی که شاخ مجازی با یک قصه آسمان جل برای ما ترتیب داده تا خشکشویی سیار و رستوران بهمان را تبلیغ کند آن هم با چاشنی همیشه بخند.

و یا همانطور که هر شب پای فیلم و سریال می‎نشینیم. اینها همه داستان‎هایی هستند که از سر و کول زندگی ما بالا می‎روند.

حتی نگاه کردن به عکس همه این ها مواجه های هر روزه ما در بیداری با قصه است. بماند خواب که هر رویا اندازه یک هملت پر از ماجرا است.

ما مست داستان هستیم.

حالا وسط این مستی من ترجیح می‎دهم مست داستان خالص شوم. و این مستی انقدر روی من تاثیر گذاشته که سعی می‎کنم داستان هم بنویسم.

داستان نوشتن‎های زندگی من خیلی بعد تر از خواندن شروع شد. سه سالی از داستان خوان بودم که نوشتن را شروع کردم. آن هم با کلاس و نشستن توی جمع‎هایی که همگی اینکاره بودند.

آن موقع توهمی به نام، استعداد در نوشتن را باور کرده بودم. به استناد به مادر بزرگم و مدل حرف زدنش می‎گفتم استعداد نوشتن را دارم.

ندانستن ها‎یم را پشت مثلا استعدادم قایم کرده بودم و مثل سنگ پای قزوین سر کلاس نویسندگی می‎نشستم. هیچ جرئت داستان خواندن را نداشتم و فقط به منظره کشتن نوشته‎های جدید خیره بودم و مبهوت اینکه شاید بهتر است بگویم استعداد ندارم.

باری به هر حال اولین داستان‎هایم را نوشتنم و همه آن‎ها رنگ و بوی از خاطره تعریف کردن‎های حاج بی بی داشت.

مادربزرگ ۹۰ ساله‎ایی که تنها کارش تعریف کردن و کوک زدن است. و تا ما نوه‎های شهری اش را بیکار گیر می‎آورد می‎نشست به تعریف کردن اوضاع زندگی اش و جوری تعریف می‎کرد که من باورم نمی‎شد که چیزی به اسم عناصر داستان نخوانده.

شخصیت ها را ریز تعریف می‏کرد. حال و هوای اتفاق رابرایت مجسم می‎کرد. داستان های فرعی را هم می‎گفت. همه ماجرا را یک ساعتی طول می‎داد تا چه تعریف کند!

اینکه خودش و شوهرش و دو خانواده دیگر بعد فصل برداشت پای پیاده از این روستا تا سه روستای دیگر می‎رفتند برای یک مهمانی شام از قوم و خویشی که در نظر من هیچ قوم و خویش نبود.

گاهی فکر می‎کردم اگر حاج بی بی سواد داشت اسم و رسم زیادی در می‎کرد. هر بار وسط خاطره ها مامان می‎گفت باید اینا رو بنویسی.

گوش کردن به داستان‎های بی بی و رمان خواندن و نشستن پای کلاس های مبانی و عناصر کار خودش را کرد و من شدم یک داستان خوان داستان نویس.

داستان زندگی من را سر و شکل داد.

من هم متعهدانه داستان می‎خوانم تا هم دنیایی خودم را بسازم و هم دنیایی خارج را بهتر ببینم.

همانطور که جمال میر صادقی می‎گوید:

رمان بهترین آیینه برای “نمایاندن” احوالات اخلاقی و سجایایی مخصوص مردم است.

درباره نویسنده: مائده عفتی

من مائده عفتی هستم. آونگی بین خواندن و نوشتن. این وبلاگ هم فانوس دریایی من است. قرار است اطراف من را بهتر نشان بدهد تا بتوانم بیشتر یاد بگیرم. شاید بتواند به آدم‎هایی دیگر هم کمک کند.

مطالب زیر را حتما بخوانید

5 دیدگاه

  1. نمیدانم یادتان می‌آید یا نه؟ یک بار از من پرسیدید: «آخرین داستانی ک خواندی چه بود؟ » و من فکر کردم…
    چون زمان زیادی بود که از خواندن «جای خالی سلوچ» گذشته بود. آن هم نصفه نیمه! به هر حال جوابت را دادم اما تاثیر این سوال این بود که پس از سالها دوباره وارد این دنیای لذت‌بخش و بی‌انتها شدم…
    فکر می‌کردم دیگر از مردی که درگیر کسب و کار است گذشته که بخواهد داستان بخواند. اما بازگشت مجدد و البته محتاطانه به دنیای ادبیات نشانم داد چقدر جای چنین چیزی در زندگی‌ام خالی بود. انسانی که با اجتماع سر و کار دارد باید داستان بخواند. یک مدیر برای ارتباط موثر با انسانها باید ادبیات بخواند. حداقل فایده داستان برای من، افزایش دامنه واژگان، هوش کلامی، استعاره‌ها و زندگی در دنیای جدید است. یادم هست وحید یامین‌پور گفت: «کتاب باید خواب را از سرت بپراند» کتابهای آموزشی و ارزشی و کسب و کاری خوبند و بسیار کاربردی اما کتابهای داستان هستند که خواب را از چشمان من می‌ربایند و نمی‌گذارند رهایشان کنم حتی زمانی که در قفسه هستند هنوز ارتباطشان را حفظ کرده‌اند. یادم آمد بهترین کتابهای کسب و کاری‌ و توسعه فردی ای که خوانده‌ام نیز ساختار داستانی داشته‌اند. اصلا ببین این داستان چیست که من انقدر راجع بهش نوشتم!! به هرحال ممنونم از شما به خاطر آن سوال و کتابهایی که بعد از آن به من معرفی کردی و بعضا امانت هم داده‌ای همچنین ارتباطهایی که با اساتیدی چون سید احمد بطحایی ایجاد کردی…
    قلمت پویا!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *