قوی سیاه از نسیم طالب

قوی سیاه را دست کم باید چهار بار خواند

قوی سیاه را نمی‎فهمم. به همین راحتی!

اما چاره چیست؟ رها کردن و یا پنجاه بار خواندن؟

ابو علی سینا در جوانی یکی از کتب مهم فلسفی را که در فهمش مشکل داشت آنقدر خواند تا جملات کتاب را حفظ شد.

من اگر شاگرد خلف فلسفه محسوب شوم و فقط این یک ویژگی را به ارث ببرم نباید کنار بکشم. نفهمیدن نباید من را پس بزند.

اما خلف نیستم و اهمال کار از آب درآمدم.

کتاب قوی سیاه شش ماهی توی کتاب خانه ام به من زل زده بود. کتابی که مفصلا شرح سختی و دقیق بودنش را شنیده بودم.

و آنقدر شنیده بودم که به ترس نفهمیدن دچار شده بودم. توهم اینکه اگر خواندم و نفهمیدم چه؟

این ترس آنقدر به خورد جانم رفته بود که لای کتاب را باز نمی‎کردم.

برای همین دنبال راهکار می‎گشتم تا راهی برای فهم کتاب پیدا کنم آن هم قبل از اینکه کتاب را شروع کنم!!!

به خودم می‎گفتم: قوی سیاه را باید با تمرکز خواند.

باید دقیق بود، این طور حتما می‎فهمی! نباید کنارش چهار تا کتاب دیگر هم داشته باشی تا تمرکزت بهم نریزد!

همین شد که لیست بلند بالایی به نام “آنچه قبل قوی سیاه باید خواند برای خودم درست کردم!”

از یک طرف ترس از نفهمیدن من را سمت اهمال کاری هل می‎داد از طرف دیگر لیست کتاب هایم دلیل برای نخواندن قوی سیاه به دستم می‎داد.

چه کتاب ها که خوانده شد! مثل جنگ و صلح که چهار سالی قصد خواندش را داشتم. مثل آثار شوپنهاور مثل مرشد و مارگاریتا و مثل هزار و یک کتاب دیگر که قوی سیاه گره کور خواندشان را باز کرد و خواندمش.

تا جایی که بعد شش ماه فرار خودم را نشاندم و با خودم حرف زدم. به خودم گفتم نفهمیدن عیب نیست فرار کردن عیب است.

هر صفحه از قوی سیاه را که شروع می‎کردم به خودم یاد آور می‎شدم که قرار نیست با یک بار خواندن بفهمم. باید باز هم کتاب را برای دور دوم و سوم و همین طور تا آخر بخوانم تا چیزی دستم را بگیرد.

هر کتابی کار یک بار خواندن نیست! و قوی سیاه از همین دست کتاب هاست.

از کتاب هایی که خواندنش همراه با فسفر سوزاندن و درد گرفتن مغز است.

از کتاب هایی که فهمیدنش دردناک و پرسود است.

درباره نویسنده: مائده عفتی

من مائده عفتی هستم. آونگی بین خواندن و نوشتن. این وبلاگ هم فانوس دریایی من است. قرار است اطراف من را بهتر نشان بدهد تا بتوانم بیشتر یاد بگیرم. شاید بتواند به آدم‎هایی دیگر هم کمک کند.

مطالب زیر را حتما بخوانید

4 دیدگاه

  1. کتاب خواندن یعنی یادگرفتن از معلمی که حضور ندارد. ما از معلمی یاد میگیریم که چیزهایی را بداند که نمیدانیم. کتاب های سخت معلم هایی هستند که معلوماتشان از ما خیلی بالاتر است.
    دقیقا نباید پا پس کشید بلکه باید پای درس این استاد فرهیخته نیز نشست .

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *