سودای نویسندگی

سودای داستان نویسی

نویسندگی در خلوت نوشتن و به راحتی منتشر کردن و شنیدن کف زدن های مردم نیست.

زندگی روی دور انتخاب های ما می‎گردد. و پشت بند هر انتخاب شرایط مخصوص خودش به وجود می‎آید.

ادبیات انتخاب من است. نوشتن و غرق داستان زندگی کردن.

انتخابی که وقتی تصمیمات زندگی ام را که مرور می‎کنم بیشتر از همه از آن راضی هستم.

بعد از انتخاب نویسندگی باید مقاوم شد.

آدم‎ها نوشته را می‎خوانند و تو باید نقدهایشان را تحمل کنی و بدون دلیل آوردن باز هم تلاش کنی. باید بعد از اینکه اولین دردانه ات، نوشته هایت به رگبار نقد بسته شد باز هم بنویسی تا بهتر شوی.

باید هزار هزار بخوانی و تا صد کلمه بنویسی. باید بنویسی بسوزوانی و دوباره بنویسی.

جمال میرصادقی می‎گوید:

در جلسه‎های داستان نویسی من بسیار آمده اند و رفته اند. تنها کسانی از این جلسه ها موفق بیرون آمده اند که در وهله اول، کار را آسان نگرفته اند و به اصطلاح پوست کلفت و مقاوم بوده اند و بعد ضرورت و نیاز نوشتن را همیشه در خود احساس کرده اند و با شکیبایی در شکوفایی آن کوشیده اند و همواره جست و جو گر تکنیک های نو و شیوه های تازه نویسندگی بوده‎اند.

انتخاب نویسندگی یعنی افسانه استعداد را رها کردن.

باید سال‎ها کلمه جمع کنی و جمله بسازی با جمله ها پاراگراف بچینی تا اولین کتابت را بنویسی.

و باید بدانی اولین کتاب چیزی نیست که قرار است چاپ شود. نویسندگی با سوادای چاپ کتاب فرق دارد.

نویسندگی یعنی هر لحظه نوشتن.

هر چند عده ایی فکر می‎کنند نوشتن بسته به استعداد است اما داستان نویسی یک موهبتت الهی نیست که در سر کسی باشد و در دیگری نه. داستان نویسی بالقوه نیست باید آن را یاد گرفت.

راﺑﺮت ﺑﻨﭽﻠﻰ می‎گوید:

ﭘﺎﻧﺰده ﺳــﺎل ﻃﻮل ﮐﺸــﯿﺪ ﺗﺎ ﺑﻔﻬﻤﻢ اﺳﺘﻌﺪاد ﻧﻮﺷﺘﻦ ﻧﺪارم، اﻣﺎ دﯾﮕﺮ ﻧﺘﻮاﻧﺴــﺘﻢ اﯾﻦ ﮐﺎر را رﻫﺎ ﮐﻨﻢ ﭼﻮن ﺑﯿﺶ از ﺣﺪ ﻣﻌﺮوف ﺷــﺪه ﺑﻮدم.

باید روی هر تکه کاغذ زیر دستت چیزی بنویسی تا اما بازهم معلوم نیست نویسنده باشی یا نه.

جمال میرصادقی می‎گوید:

به نظر من، آنچه فرد را نویسنده می‎کند تا شعله آتش درونی‎اش زبانه بکشد، احساس ضرورت و نیازی است که در نهاد او نهفته است.

اما از همه این ها مهم تر این است که،

انتخاب نویسندگی یعنی عاشق نوشتن بودن.

باید عاشق بود و این عشق به قول ارنست همینگوی داغی است بر پیشانی ات و تا مرگ با تو می‎ماند.

کسی که عاشق داستان نویسی است، کسی که ضرورت نوشتن را در درون خود پیدا کرده از نوشتن باز نمی‎ایستد.

همواره می‎کوشد تا بهتر شود و با نوشتن دنیای جدید تری را بنگرد.

تنها کسی که عشق را در درونش حس کرد، کسی که اگر ننویسد انگار چیزی را گم کرده می‎تواند خالق جهانی باشند که هنوز وقوع نیافته اما سر شار از حال ماست.

به قول ماریوس بارگاس یوسا:

ادبیات گردابی است که اکثر ابنای بشر به آن تن نمی‎دهند و آن‌ها که به چنین ورطه سهمناکی گام می‎نهند و به یاری کلمه های مکتوب دنیایی دیگر خلق می‎کنند، کسانی که با ذوق به حرفه دلاورانه‎ایی می‎پردازند که سارتر ایشان را برگزیده می‎نامد. یعنی همانا نویسندگان در اقلیت اند.

درباره نویسنده: مائده عفتی

من مائده عفتی هستم. آونگی بین خواندن و نوشتن. این وبلاگ هم فانوس دریایی من است. قرار است اطراف من را بهتر نشان بدهد تا بتوانم بیشتر یاد بگیرم. شاید بتواند به آدم‎هایی دیگر هم کمک کند.

مطالب زیر را حتما بخوانید

6 دیدگاه

  1. من سال های پیش در بدو شروع، فکر می کردم این من هستم که ادبیات داستانی را انتخاب کردم و با غرور ساده لوحانه ای فکر می کردم می توانم انتخاب نویسنده بودن را کنترل کنم و آن را بسط دهم.
    اما حالا نظر دیگری دارم، مثل تخته چوب روی دریای مواج هستم. حالا نظر دارم که ادبیات داستانی است که من را انتخاب کرده است. اما این جبر نیست بلکه باید در معرض انتخاب شدن قرار گرفت. باید گوش به هستی سپرد. باید چشم ها را به پیچ جاده ی حوادث دوخت تا روزی که حدس می زنم انتظارش را نداشته باشم در یک الهام غافلگیرانه بيايد یقه ام را بگیرد و بگوید : ( من داستان تو ام ، من را بنویس )

  2. وقتی از داستان نویسی و جایگاه تلاش در این ماجرا می گویی
    به یاد اولین تجربه کلاس نویسندگی امان میافتم.
    به یاد شوقت برای روزهایی که کلاس داشتیم.
    یا دویدن در صفائیه دنبال استاد
    و بعد دختر استاد شدنت.
    امیدوارم بیشتر از اینها رو ببینم عزیزم.

  3. احسان حائری ترانه سرای گروه چارتار، تو اولین آهنگی که از این گروه پخش شده، نوشته و خوانده شده که :

    بگذار بگویم که از سراب این و آن بریدم
    من از عطش، ترانه آفریدم

    نوشتن برای من و فکر می‌کنم برای اکثریت دست به قلم ها در همین دو نکته شعر نهفته ست
    ۱. کسی که نوشتن را شروع می‌کند از عام و دیالوگ های عامیانه خسته شده
    ۲. یک عطش درونی، یک چیزی در ته قلب آن آدم به وجود اومده که اگر ننویسه، آروم و قرار نداره

    1. دقیقا همینطوره جناب جهان بخش
      یوسا هم توی کتاب نامه هایی به یک نویسنده جوان میگه: من مینویسم تا زنده بمونم وگرنه چیزی شبیه موریانه روح من رو میخوره
      این عطش نوشتن، این ضرورت نوشتن که بخشی از خون هر نویسنده میشه باعث میشه فراتر از مردم عادی ببینه و به یادگار بنویسه
      امیدوارم عطش نوشتن از شما جدا نشه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *