ززندگی کردن

زندگی مال ما زنده هاست!

عزیز جان سلام

امیدوارم امروز حالت خوب تر از مابقی اوقات باشد.

و اگر از احوالات من پرس و جو می‎کنی، خودت می‎دانی پر حرفم و مفصل برایت توضیح می‎دهم.

چند وقتی می‎شود که جنگ و صلح زیر دستم آمده. الانی که این ها را می‎نویسم جایی وسط‎های جلد دوم هستم. دیوانه‎وار می‎خوانم و با کتاب زندگی می‎کنم.

شاید بعد ها کمی مفصل تر از این رمان نوشتم اما فعلا به یک جمله بسنده می‎کنم.

وسط قیل و قال زندگی؛ وقتی فکرم درگیر خوش و ناخوش شده و احتمالا در حال حیف و میل زندگی بودم!

حرف یکی از آدم‎های رمان چسبید به مغز استخوانم. پرنس آندره از جنگ برگشته و در حال گذران زندگی در روستا ‎گفت:

برای خوشبخت بودن باید به امکان خوشبختی اعتقاد داشت، و من حالا به آن اعتقاد دارم. بگذار مردگان مردگان خود را دفن کنند. ما تا زنده ایم زندگی می‎کنیم و خوشبخت باشیم.

به امکان خوشبختی اعتقاد داری؟ حرف مهمی است.

از هزار جهت می‎شود به این یک خط و نیم نگاه کرد.

اینکه خوشبختی واقعا چیست؟ از نظر خودمان خوشبختی چه تعریفی دارد؟

اینکه حالا این خوشبختی را کجا می‎شود یافت؟ رسیدن به آن راحت است یا نه؟ مانعی برای خوشبختی وجود دارد؟

این مانع چیست؟ کجاست؟ درون خودمان است؟ بیرون از ما وجود دارد؟ چطور این موانع به جود آمدند؟

و یا اصلا برای زندگی کردن تلاشی می‏کنیم که خوشبخت بشویم یا نشویم؟

من خوشبختی را در “حال خوب” برای خودم خلاصه می‎کنم. خوشبختی را در وسط زندگی پیدا می‎کنم.

و بله به نظر من موانع وجود دارد! و به نظرم بیشترین موانع را این خود آتش پاره وجودمان ایجاد می‎کند.

و بعد همین خود، همه موانع را وقیحانه به گردن دیگران می‎اندازد. چون تنبل است. باور ندارد بیشتر تقصیرها گردن خودش است.

چون نمی‎خواهد از جایش جنب بخورد و تکانی به این اوضاع ویرانه بدهد.

خدا می‎داند که رام کردن خود چقدر سخت است. اما حتما ممکن است. من از این جا شروع کردم که ریشه هر اتفاقی را درون خودم جستجوی کنم.

جواب دادن به هر کدام از این سوال ها و فکرکردن درباره آن ها نه کار من است و نه در حوصله این نامه!

ولی حتما به همه شان زیاد فکر می‎کنم و زیادتر می‎نویسم و اگر چیز های جدید یافتم برای تو هم می‎فرستم.

اما چیزی که بیشتر از همه برای من مهم شده، آخرین سوال است. اصلا زندگی می‎کنیم که جایی برای خوشبختی باشد؟

که خب باز هم این جواب را درون خودم جستجو می‎کنم.

زندگی کردن برای ماست و اگر برای ما نبود ما مرده بودیم و نه زنده!

حالا به نظرت آنچه هر روز می‎گذرانیم چیزی هست که زندگی بنامیم!

جوابش سخت نیست. باید ادا اصول را کنار گذاشت و فقط به وجود خودمان فکر کرد.

برای من می‎شود اینکه بله زندگی می‎کنم. ولی سخت.

زندگی می‎کنم چون مشغول عاشقی هستم. عاشقی در دنیایی کلمه!

و سخت چون هر انتخاب هزار یک انتخاب دیگر را پس می‎زند و طول می‎کشد تا به همه چیز برسم.

هر چند چیز های غم ناک و تلخ هم وجود دارند ولی نوشتن و خواندن همه این ها را پس می‎زند.

حرف من هم حرف همان پرنس آندره است من تا زنده ام زندگی می‎کنم و خوشبت خواهم بود.

باید با انتخاب زندگی کردن شروع کرد. و مابقی اوضاع را کنار هم چید.

تو هم همین طور باش!

با عشق و ارادت مائده

نامه قبلی :باید انتخاب کنی!

درباره نویسنده: مائده عفتی

من مائده عفتی هستم. آونگی بین خواندن و نوشتن. این وبلاگ هم فانوس دریایی من است. قرار است اطراف من را بهتر نشان بدهد تا بتوانم بیشتر یاد بگیرم. شاید بتواند به آدم‎هایی دیگر هم کمک کند.

مطالب زیر را حتما بخوانید

7 دیدگاه

      1. تو منحصر بفردی
        منی که افتخار دارم جزئی از دوستات باشم
        میبینم که میجنگی و تلاشگر هستی
        درخشش بیشترت شاهد باشم نویسنده جانم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *